اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم
.امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با ياد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم!
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....
نفس بکشم بدون تو......
و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...
و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غير تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...
که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت

گلپونه ها
گلپونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من ماندم تنهای تنها
من ماندم تنها میان سیل غم ها
حبیبم سیل غم ها
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
آتشم زد
گلپونه بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحرگاهان ببارم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گلپونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من ماندم تنهای تنها
من ماندم تنها میان سیل غم ها
حبیبم سیل غم ها
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحرگاهان ببارم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
به
جهانی
که
غمش
قسمت
ما
شد
انگار قصد تمومی نداره صاب مرده
ی ۱۸ اردیبهشت دیگه هم ۳ ساعت دیگه میاد!
خیابون کارون. بابک........... وای چه روزی بود.
کومپایگون کرده بودم.
خبرش مثل بمب ترکید.
اما چه فایده.................... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟.........
خلاصه خوش ندارم ی سال دیگه هم بیادو بره.
....خواستم بگم چقدر دلم گرفته ولی فکر کنم شعر سهراب بهتر از هر زبونی بتونه غم منو به تصویر بکشه....
امیدوارم که شما نه غمی تو چهره تون و نه غصه ای توی دلتون باشه .....
*********
غمی غمناک
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی ِ تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت . .

دل بی رنگ من از این همه نیرنگ گرفت
پاک چون آینه ای بود که از زنگ گرفت
خنجر از پشت چنان زد به دل آن دشمن دوست
که از این حاثه ی تلخ دل سنگ گرفت
ساز می خواست بنالد با چنگ
سینه ی ساز درید و نفس چنگ گرفت
ای که در عرصه ی عشق زدی لاف دروغ
جاودان است فروغی که ز خون رنگ گرفت
آتش عشق چنان جان من افروخته است
کز فروغ سخنم صاعقه آهنگ گرفت
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،


عشق مرا قصه کرد...
این منم که در این کارزار با دست شکسته نوشت .با پای خسته ازاین خلنگزار گذشت .که همه نه برای من بود که برای تو.
این منم رادی مغلوب که هیچ ندزدید مگر از خودوهیچ نیافت مگر تنهاییش را و هر بار از آیینه های افلیج آینده ای خوش خواست به تاوان گذشته ای گران.
این منم که از جنگهاش غنیمتی نستاند جز یکی مزار برای خوابی تلخ تر از بیداری دشوار.
این منم آن دشت ماهور ,آن کوه,آن تپه,آن رود,راهوازی لنگ با منزلی دور ,که پیوسته یک منزل,دو منزل کرد. به راهی که پایانش در آمدنش بود(نرسیدن).
این منم آن خسته از محبت وتشنه,هر گلو که کاوید تشنه ی آن آب خشک هیچ نیافت به جز دشنه.آری این منم آن قلب که همه روزی نتپید ه مگر از هراس و عشق,من آن چشمم که همه روزی ندیده مگر از آیینه و تو,آن گلو که همه روزی نخوانده مگر از اندوه و اندوه.
خنجر خون خواه می گذارم بر قلب,تیغ آب دیده بر دیده,دشنه ی تشنه برگلو تا بیارامم و تو بیاسایی.
اینها همه حال وهوای رها است.رهایی که خود در میان خود گرفتار آمده و عجیب اینکه ساعتش هم خوابیده و اصلا نمی داند چقدر تاساعت25 باقی مانده.25 من رفتن من است!
آری عشق مرا قصه کرد...
توی اتاقم روبروی آیینه نشسته ام و می نویسم:از بی وفایی گله می کنم ,صدایی در گوشم زمزه می کند:یک ذره کوچک و ناچیز از تمام زیبایی خداوند تورا چنان از خود بی خود کرده که راه را گم کرده ای ,تو در مقابل تمام زیبایی خداوند چه خواهی کرد.
ستایش تو از معشوقت,ستایشی از خداست.تو تشنه ای هستی که به یک تابلوی نقاشی آب خیره شده ای و هیچ وقت سیراب نخواهی شد.عشق به حق را بایداز همین تمرین های کوچک آغاز کرد.اما من صدای اورا در صدای طپش قلبم گم کردم.
من یک روز کامل با من صحبت کردم و نوشتم...
.روزی که دیدمش از اصالت می گفت و تجابت.
امروز برایش می نویسم:ای زاده ی هفت پشت اصالت , در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارت,لعنت به تو و ذات خرابت.
.یک روز گرم از وفا می گفت و آزادی بدون ریا!
امروز برایش می نویسم:ای شناگر قابل تو آب نمی دیدی,بازیچه ی شبگردان مهتاب نمی دیدی.اینک تو و این مرداب,اینک تو و این مهتاب ,بیداری اگر این است ,رفتیم دگر در خواب.ای کرک بدن شب تاب به به چه قشنگی تودر نقش براقت ,لعنت به تو و ذات خرابت.
.عصر آن روز از زیبایی گل می گفت و من هم از خود او که گل بود.
امروز برایش می نویسم:گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خاره , ای بی خبرو مدهوش , این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره.سقای هزار تشنه ی آواره,سیراب شدند جملگی از آب سرابت , لعنت به تو و ذات خرابت.
.هوا رفته رفته سرد می شد و ما گرمتر ,غافل از اینکه (هوا بس ناجوانمردانه سرد است)همان روز سرد از بخار روی آیینه ی ماشین گفت:بعضی از دلها مثل آیینه اند اما پشت آنها معلوم نیست!
امروز برایش می نویسم: در آیینه ات بنگر ,حیوان صفتی بینی , حاشا مکنی باور ,این دست تو نیست ,اینی,این است ترازوی عشق عدالت,تو پادشه مکر و رزالت ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت,تو پیشکش و قصه ی ما هم به سلامت .آن تازه رس و نوبر گر از احوال من پرسید,گو شکر خرا گفتم و راضی ز ثوابت ,لعنت به تو و ذات خرابت.
.روزهای آخر بود که از خیانت وشکستن دل می گفت که بی رحم ترین بی رحم است!!!
امروز برایش می نویسم:بیشتر از آنکه ,خیانت دیده ام وبیشتر از آنکه باور کنی قلبم را شکسته اند. اما تو,در پی خیانت و شکستنم ,جگرم را آتش زدی .
به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ,تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد.اما دلم می گوید:به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب, چشم انداز نگاهت زیاتر از بهشت ,بر لبانت لبخند وصد هزار پری کنیزت باشند.
.اما روزی که رفت با خودم گفتم:معشوقه ی خسرو بود شیرین و در این بازی ,فرهاد چه نقشی داشت جز نقش خودآزاری.
امروز که نیست برایش می نویسم:آن روز که با تو بودم, بی تو بودم.امروز که بی توام باتو هستم.
.اما روزگار...
این فلک کج مدار کمی با ما سازش داشت شاید طور دیگری می شد.
پس این بار برای روزگار می نویسم:روزگار کاری نکن که تار ومارت بکنم .که فقط با دوتا خط پیش همه بی اعتبارت بکنم.
می دونی که این دفعه بد جوری دل تنگم ومی لنگم ودارم خودم و به زور و ضرب آبرو می کشم و با دتگ و فنگم لی ولی با آب و رنگم هی و هی ...َ
تو راه بده که راه ندم ,این دفعه رو تو وا بده که وا ندم .ای روزگار عبد و عبید و چاکرم .الهی قربونت برم .بدم به این تنور ما ,خودت که بهتر می دونی ,تو روزگاری و بهت نمی رسه که زور ما.همتی کن به موی مرتضی علی که این دفعه زائو به وقت زا نره,جشنی به پا کنیم وباز گوسفند قربونی ما به مجلس عزا نره.ای روزگار بدم به این تنور ما.
حالا رهای رها در اتظار رحمت خدا و فقط
یک خط دعا: خداوندا : برای همسایه که نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !! برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم

دیشب که دلم سراغ تو می پرسید .
انگار خدا بود و به من می خندید !
در قهقهه ی خشم خدا خوابم برد
انگار سرم به سنگ ایمان می خورد
بیدار شدم ، صدای تو نشنیدم
در پنجره ی ترس خدا را دیدم
برغربت این عشق دلم می سوزد
بی عدلی این عدل لبم می دوزد !
وقتی که خدا هست ولی عاشق نیست
انگار در این اسکله یک قایق نیست !
یک روز تو را خودم صدا خواهم کرد تا آخر خط با تو شنا خواهم کرد...
