باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم......
گناه
گنه کردم گناهی پر لذت در اغوشی که گرم و اتشین بود
گنه کردم میان بازوانی،که داغ و کینه جو اتشین بود
در ان خلوت گه تاریک و خاموش ،نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید ،ز خواهشهای چشم پر نیازش
در ان خلوت گه تاریک و خاموش،پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت،ز اندوخ دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق،تو را میخواهم ای جانانه ی من
تو را می خواهم ای اغوش جانبخش،تو را ای عاشق دیوانه من
هوس در چشمانش شعله افروخت ،شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم ،به روی سینهایش مستانه لرزید
گنه جوی گنه خواب گنه بخش،...؟!!!
در ان چشمان خاموش و خرابش ،نگاهی سرکش دیوانه دیدم
گنه کردم گناهی پر لذت ،کنار پیکر لرزان مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم در ان خلوت گه تاریک خاموش
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد
هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد
اما كوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مكن
و گناه ! اما اگر گناه نباشد طاعت را چگونه مي تواني بدست آوري
چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است .
ذکتر علی شریعتی
>>God<<
__________
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از
من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين
را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي
كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه
در آينده زندگي مي كنند»
نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام
دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم
باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها
است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه
احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های
قشنگی چون
پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و
پري دلم را با
وجود خود خالي دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای
کسی تنگ
است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

بسمه تعالی
جشن نفس
آنانکه رفتنشان آغازی برای دیگران شد ، شایسته تقدیرند
دوست و همراه گرامی ؛
و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک، قلبی از اندوه
و نفسی از شماره خارج می شود . آن هنگام تولدی دیگر در پیش است و شادی و نشاطی
وصف ناپذیر از شروع زندگی دوباره و این رسالت سنگین ماست
که :
جوانمردی را
سخاوت را
بزرگواری را
و حیات را
جشن بگیریم و این آغاز فرخنده را فریاد کنیم.
باشد که طنین فریاد این تولد، سکوت بیماران نیازمند را بشکافد و
هم صدایی من و تو در
این میان آغازی باشد
بر پایان چشمان خیس
بر پایان نفسهای به شماره افتاده
و بر پایان قلبهای رنج دیده
پس ای هم وطن!، ای دوست!، ای هم درد!
دستت را در دست ما بگذار تا یکبار دیگر همچون سالهای گذشته هم نوایی زیبایی به نام
"جشن نفس" را با هم زمزمه کنیم. به اشتیاق، حضور سبز شما و خانواده محترمان را در
معنویت خیرخواهی و نوعدوستی جشن نفس چشم انتظاریم.
مکان : تهران - خیابان ولیعصر - اتوبان نیایش - بعد از اتوبان کردستان - مجموعه ورزشی
انقلاب - آکادمی المپیک
زمان : 29 و 30 خرداد ماه 1387 ساعت 18 الی 24
خواب میبینم خواب تو رو می رم تا اون روزای شاد
می رم تا اون خاطره ها حرفای تو یادم می یاد
تو خواب دیدم پرندمو تو مثل آسمون بودی
کاشکی مثل رویای من یه ذره مهربون بودی
رویای من رویای من ستاره ی زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن به غربت شبهای من
خواب می بینم بازم تورو آبی دریایی تویی
منم سراپا محو تو چون که تماشایی تویی
تو مثل ماه نقره ای نگین آسمون بودی
مثل شهاب آرزو الماس کهکشون بودی
تعبیر خواب من تویی ای عشق موندگار من
هر لحظه با من همسفر در وسعت افکار من
باد می وزه تو خواب من رویامو پرپر می کنه
اما دل ساده هنوز رویارو باور می کنه
گریه میکنم و اشکهایم را به تو هدیه
میکنم به تو که دارو ندار من در این
دنیایه پوچ بودی ولی تو هم در گذر
زمان منو تنها گذاشتی و رفتی حالا من
مانده ام و دل طوفانیم کاش میشد یک
باردیگر صدایت کنم وتو در میان تمام
غمها و دل مشغولیت هایت زیبا و
عاشقانه پاسخم دهی کاش میشد یک بار
دیگر مرا دراغوش بگیری ومن در میان
اغوشت ارام و پر معنا بگویم دوستت
دارم
دارم از یاد تو می رم؟!
مثل برکه ای که توش ماهی نباشه
مثل ساقه ای که از ریشه جداشه
مثل چشمی که بره زیارت خواب
مثل نقشی که بشینه بر لب آب
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
.....
با نگاه سر به زیرم
با دل با تو اسیرم
منی که برات می میرم
غم دوریت کرده پیرم
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
.....
مثل کاری شدن زهر کشنده
مثل جاری شدن رود رونده
به سبک بالی پرواز پرنده
به گریز پایی آهوی دونده
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
دارم از یاد تو میرم...........
عشق یعنی:یک تبسم یک نگاه
من تماشایش ولی با اشک و آه...
عشق یعنی:یک بغل دلواپسی
عشق یعنی:این دلم کم طاقت است
با وجودش بی قراری عادت است
عشق یعنی:او اگر چیزی نگفت
تو بگویی راز دل را هم نخست
عاشقتم......
من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی
دردم رو به کی بگم ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی
تو خیال نکن که جای تورو میگیره کسی
تو با یک بهت غریبانه ی معصوم
تو با یک نگاه عاشق ولی مظلوم
نمی دونم این گناه چه کسی بود
که به ناباوری عشق شدی محکوم
پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید
در مه آلوده ی شب آخر جاده رسید
وقتی از نا باوری قلب توپژمرده شد
سخته....از دریای عشق حتی یک قطره چشید
نمی دونی معنیه دل بستنودر اوج باور
دلم میخواهد برای تو تا میتونم دعا کنم
واسه همیشه بودنت بازم خدا خدا کنم
دلم میخواد برای تو قصه بگم از آسمون
بهت بگم تا همیشه پیشم بمون پیشم بمون
دلم میخواد تا بدونی تنهایی درد بی دواست
اما عزیز اینو بدون خدا به فکر عاشقاست
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه
اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه
خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره
غزلای نا سروده توی سینم می میره
خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم
گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم
دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه
خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه
من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه
خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن
دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن
خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم
ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم
دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه
ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه
یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه
تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا
همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا
گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره
اسمون زندگیش با غریبی می باره
وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد
دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد
اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره
خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه
دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه
عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه
چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده
اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده
نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه
نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه
اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد
اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد
اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه
همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه
دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره
می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره
دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق
عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه
اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه
ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری
پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری
لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من
کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من
ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری
نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری
من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم
نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم
خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم
ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم
خسته خسته ام ... از زمانه
از صدایه گریه های بی بهانه
خسته خسته ام...از عبور لحظه ها
از لحظه های بی تپیش بی ترانه
خسته خسته ام... از فراق و انتظار
از سکوت هر شب کنج خانه
خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه
ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه
خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه
|
|
|
چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی چه بغزها که در گلو رسوب شد، نیامدی خلیلِ آتشین سخن ، تبربه دوشِ بت شِکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی از ابتدای هفته ام در انتظار جمعه ام به جمعه صبح و ظهر،نه،غروب شد نیامدی يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجة فأوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين ....... ما ديگه كاري از دستمون بر نمياد تو كمكمون كن تو دست ما رو بگير............ ......... دوتا کبوتر تو مدینه آشیونه داشتند تو کوچه های بنی هاشم آب و دونه داشتند یروز یعد�`ه صی�`اد بی سروپا رسیدند لونه اون کبوترا رو به آتیش کشیدند بال و پر یکی از اون کبوترا رو بستند بال و پر اون یکیشون رو تو قفس شکستند زائر رضا دلت هواي مشهد نكرده ؟ يادش بخير ميرفتم حرم تا سحر ميموندم اونجا . دلمو ميدادم دست آقا . اونايي كه رفتن ميدونن تو حرم ميشه امام رضا رو ديد نميدونم ولي ... وقتي ميگن رئوفه وقتي ميگن مهربونه راست ميگن اصلا همش حس ميكنم صفت غالب امام رضا همون مهربوني ايشون هست وقتي دم در حرم مي ايستي وقتي گنبد رو ميبيني سرتو كه خم ميكني دست كه رو سينه ميذاري با دلشكستگي ميگي : السلام عليك يا علي بن موسي الرضا.... وقتي وسط سلام بغض گلوتو ميگيره احساس ميكني آقا يه نگاه تو چشات ميكنه با همون مهربونيش دست رو سرت ميكشه آرومت ميكنه ... خوش بحال اونايي كه اينقدر بي تابي ميكنن دل رئوف حضرت طاقت نمياره ديگه اونا رو تو آغوشش ميكشه آرومشون ميكنه........ كيه رفته مشهد امام رو نديده؟ كي ميتونه بگه رفتم و نديدم ؟ محاله ... اونم امام رضا مگه مهمون نوازتر از اون ميبيني ؟ قبل از اينكه مشهد برسي مياد استقبالت . كيه كه چشماش به ضريح خورده و جمال حضرت رو نديده؟ مگه ميشه ؟ جواب سلام كه واجبه چطور سلامش كردي و جواب نشنيدي اون كه جواب داد تو حواست كجا بود؟ ميرسي به در حرم معنويت بهت غالب ميشه در حرم رو ميبوسي يه قدم ميري جلوتر چشات كه به گنبد نورانيش ميفته بي تاب ميشي سرتو خم ميكني سلام ميكني ... صداي زمزمه زائرا رو ميشنوي يه سري كنار باب المراد نشستن منتظر شفاي مريضشون هستن ... تو هم دلتو ببند به ضريح مگه نميخواي اين دل مريض هم شفا بگيره مگه نميخواي اين دل پر معصيت با يه نگاه آقا پاك بشه دلي كه جاي هر كس و ناكس نيست دلي كه بهت دادن گفتن پاك نگهش ميداري جاي خداست ... چقدر بهش بي توجهي كردي چقدر با گناه سياهش كردي به حضرت بگو دستم از همه جا كوتاهه گفتن بيا پيش غريب الغربا منم اومدم اينجا يه عنايتي كن آقا اگه دلت شكست يعني اذن دخول رو گرفتي . جلوتر ميري هر چي به ضريح مبارك نزديكتر ميشي سر وصداها بيشتر ميشه سر وصدايي كه دوستش داري زمزمه ايي كه برات آشناست همراه درد دلاي مردم صداي بال ملائك هم شنيده ميشه ........يه غم سنگيني رو دلت ميشينه يه بغضي كه نميدوني چرا هر وقت به ضريح نزديك ميشي گلوتو ميگيره يه حالي كه شايد ناشي از غربت سلطان و شاه خراسان هست فقط يه جورا دوست داري سر رو شونه امام بذاري و تا صبح قيامت اشك بريزي .. به اوج بي نيازي ميرسي ديگه هيچي نميخواي از همه جا بريده شدي يه سبكي و يه احساس پاك يه آزادي از قفس بدن يه عروج از فضاي پست دنيا ... شايد ساعتها بگذره و تو حس نكني نميدوني كجا داري سير ميكني كجا داري ميري يا بهتره بگم كجا دارن تو رو ميبرن فقط اونقدر روحت شفاف شده كه يه چيزايي ميبيني كه قبلا نميديدي......... آخه تو كه اينجوري منو آواره خودت كردي چطوري دلت اومد بگي برو تو كه ميدوني چه دلي دارم چرا نذاشتي بيشتر بمونم اصلا من حالا كجا برم برگردم به دنيا و شلوغي دست و پا گيرش؟ ولم نكن همه جا دستمو بگير غريب الغربا ...... اللهم عجل بظهور الحجه بچه ها ۱سال از فاطمیه پارسال گذشت ما هنوز نتونستیم بریم مدینه بیاید تو فاطمیه تو هیت دعا کنیم اقامون بیاد انشالله با اقامون بریم سر قبر مادرمون اون لذت داره کنار اربابت بری کربلا٫مدینه٫سامرا٫نجف٫کاظمین٫همین مشهد خودمون و...
چه صفايي داره وقتي آماده بشي براي حرم آروم آروم به نشانه احترام راه بري سرتو بندازي پايين وگرنه اينقدر عجله داري كه دوست داري عين كبوتراش پرواز كني بشيني رو گنبد طلا .. با هر قدم دلت تندتر ميزنه .
.........يه دنيا شرمندگي يه دنيا خجالت از حريم كسي كه دعوتت كرد و بهش قول ميدي آدم بشي ولي وقتي برميگردي ...
چقدر ادعاهاي ما زياده چقدر بوي ريا از كارامون مياد يه كار كوچولو ميكنيم دوست داريم به همه بگيم من فلانم من چنانم با اخلاص خداحافظي ابدي كرديم!!! و ديدار به قيامت گفتيم با خودمون عهد بستيم هر جوري هست مانع ظهور بشيم فقط الكي الكي ادعا ميكنيم منتظريم عاشقيم محبيم ... به كوچكترين بهانه ها دل همديگه رو ميشكونيم زود قضاوت ميكنيم و تهمت ميزنيم همديگه رو وادار به دشمني ميكنيم حتي حرفاي به ظاهر خداجويانه ما عمقش ريا و خودپسندي شده دوست داريم به همه بگيم ما عقل كليم همه بايد مثل ما بشن به هر كسي رسيديم از خودمون گفتيم و گفتيم نشون داديم خيلي به فكر اسلاميم و در واقع هيچ و پوچيم ... آخه چه بلايي سر ما اومده ؟ اين خصلتها در شيعه علي چكار ميكنه؟ جاي اين رذايل دل يه بچه شيعه كه نيست ....
دلم بدجوري پره از اونايي كه فكر ميكردم ..... ولش كن بيخيال . خودمم دست كم ندارم!!!
فردا كه مولاي ما ظهور كرد بايد بهش جواب بديم كه چرا با كارامون هم فرج رو عقب انداختيم هم دل حضرت رو شكونديم اونهم چجوري هي ادعا كرديم ما جزو ملائك مقربيم
اونايي كه تازه از مشهد برگشتن اگه يه ذره هم عوض نشدن زيارتشون بي اثر بود مشهد رفتن كه فقط ديدن ضريح و چند قطره اشك نيست حرم يعني تحول يعني عوض شدن يعني حداقل يه قدم بالا رفتن ...
زائر رضا دلت هواي مشهد نكرده ؟ دوست نداري دوباره ديوونگي كني جلوي حرمش ؟ از خود بيخود بشي و رضا رضا كني اونجا ديگه بهونه واسه اشك ريختن نيست راحت راحت يه گوشه ميشيني و هر چي تو دلته خالي ميكني .. صفايي داره كه جای دیگه پيدا نميشه . خوش بحال اونايي كه هميشه حال و هواي مشهد و حرم تو دل اوناست خوش بحال اونايي كه دائم زمزمه زوار امام تو گوششونه . نماز كه ميخونن روحشون پر ميكشه اونجا ...
دلم لك زده واسه اون كبوترا كه بيقرار از اينور به اونور صحن و گنبد ميپرن ... دلم تنگ شده واسه وقتي كه وارد حرم ميشدم ... دلم گرفته از آخرين خداحافظي كه با حرم كردم وقتي كه اينقدر دلم گرفته بود نتونستم جمله آخر رو بگم وقتي كه نزديك در شدم گفتن بريم طاقت نياوردم بايد ميرفتم ولي دلم نميذاشت سرمو كه خم كردم بگم با اجازه من رفتم ‚ ياد سلام كردنام افتادم آخه من تازه اومدم هنوز هيچي نگفتم هنوز گيجم باورم نشده اومدم چرا با اين عجله ميگي برو من كه هنوز كارت دارم علي بن موسي الرضا ... واي از اون وقتي كه ديگه به هر ترتيبي شده از حرم ميبرنت بيرون بريم ديگه داره دير ميشه .. ولي تو در عالم خودتي يه بغض تو گلوته كه شكسته و چشمات اشك ميريزه تو راه همش به فكر اون لحظاتي بودي كه تو حرم گذشت اون حال و هوا اون صفاي حرم ... صحنها ، سقاخونه ها ، خادمها ، كبوترا ، زائرا ... هر چند دقيقه سرتو برميگردوني عقب يه نگاه به گنبد ميندازي انگار يكي داره با تيشه به دلت ميزنه ...
التماس دعا
آسمان دلم غبار آلود است

بيش از عشق بر تو عاشقم
نا ممكن است كه احساس خود را به تو
با واژه ها بيان كنم
اينها سرشارترين احساساتي هستند كه تا كنون داشته ام
با اين همه
هنگامي كه مي خواهم اينها را به تو بگويم و يا بنويسم
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان كنند
گرچه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان كنم
مي توانم بگويم ان گاه كه با توام چه احساسي دارم.
آن گاه كه با توام
احساس پرنده اي را دارم كه آزاد و رها در آسمان آبي پرواز كند

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به
خدا التماس ميکنه!!
شايد يه کسي به محض ديدن
تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!
مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو
دريايي از اشک ميخوابه!!
ولي تو اونو نميبيني؟؟
شايدم هيچ وقت نبيني

انگار قصد تمومی نداره صاب مرده
ی ۱۸ اردیبهشت دیگه هم گذشت
خیابون کارون. بابک........... وای چه روزی بود.
کومپایگون کزده بودم.
خبرش مثل بمب ترکید.
اما چه فایده.................... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟.........
خلاصه خوش ندارم ی سال دیگه هم بیادو بره.