تبليغاتX
آشیانه
خودمونیا

بهانه نیست

                   باور کن

                                      من، خدا را کم دارم

یک وجب راستی

                       یک نگاه عاشق

   یک پرواز بی ترس

                     همه را با تو، کم دارم

بهانه نیست باور کن

                      که از پرستو شدن

دلم پرواز می کشد

از آزادی

                از این همه زندان، پر از خالی

  دلم تاریک است

بهانه نیست

             باور کن

                               که دلم غم دارد

لحظه ای دیدن تو کم دارد

                                   و

                                   من در این خواب همیشگی

                       بیدارم

بهانه نیست

              باور کن

                    نمی دانم، که چرا پر از خالی شدنم

              و دلم باز دوباره

                          چشم به راه نگاه هرزه ای نشسته است

بهانه نیست

                باور کن

                                    که نمی دانم

                   عشق چیست

               و

هوس کدام

و در اندوه عاشق شدن

                       در کوچسار خاطرات

                سرگردانم

بهانه نیست

            باور کن




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:11 توسط ..:: داداشا ::..

دیوان عصیان
فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:6 توسط ..:: داداشا ::..

ای عشق، از آتش، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی،از دودمان عشق

آب از تو طوفان شد،خاك از تو خاكستر

از بوي تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين چون بيستون ويران

هر كوه بي فرهاد،كاهي به دست باد

هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادر زاد

از خاك ما در باد،بوي تو مي آيد

تنها تو مي ماني،ما ميرويم از ياد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:2 توسط ..:: داداشا ::..

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش
ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم
ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم
پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم
ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم
دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:50 توسط ..:: داداشا ::..

تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست

 يا نگاهم بكند چشم تو مجبور كه نيست

 شده يكبار بيايي به دلم سر بزني؟

 با توام! خانه تنهايي من دور كه نيست

 آنكه با شاخه گلي حرف دلش را مي زد

 پر درد است ولي مثل تو مغرور كه نيست

 خواستم دل بكنم از تو ولي حيف نشد

 لعنتي غير تو با هيچ كسي جور كه نيست

 مشكل اينجاست نگفتي تو به من ، ميدانم

 تو نمي خواهي عزيزت بشوم زور كه نيست...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:45 توسط ..:: داداشا ::..

شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!

 بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

نگهداران صلح!

ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

سرب داغ!

موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!

گرنه کورید و نه کر،

گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،

بشنوید و بنگرید:

بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،

 کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

 بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان

روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.

 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،

بیدادتان را ،بردباری می کنند!

دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!

گرچه می دانم

آنچه بیداری ندارد ،

خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!

با تمام اشکهایم ، باز ،- نومیدانه- خواهش می کنم:

بس کنید!

بس کنید!

 فکر مادرهای دلواپس کنید

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!

 بس کنید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:27 توسط ..:: داداشا ::..

       مفای شمع

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع


شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست


بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد


همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع


گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو


کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع


در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست


این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع


در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست


ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع


بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست


با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع


کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت


تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع


همچو صبحم یک نفس باقی است با دیدار تو


چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع


سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین


تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع


آتش مهر ترا حافظ عجب در سرگرفت


آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:42 توسط ..:: داداشا ::..

                   خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی *** که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد *** دگران روند و آیند و، تو همچنان که هستی

چه شکایت از فراقت که نداشتم، ولیکن *** تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به *** که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی

دل دردمند مارا که اسیر توست، یارا *** به وصال مرهمی نه، چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا *** تو که قلب دستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا، به خدای بخش مارا *** تو و زهد و پارسایی، من وعاشقیّ و مستی

دل هوشمند باید که به دلبر سپاری *** که چو قبله ایت باشد، به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت، نه به دست جهد باشد *** چه کنند اگر ، زبونی نکنند و زیر دستی؟

گله از فراق یاران و جفای روزگاران *** نه طریق توست سعدی،کم خویش گیر و رستی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:24 توسط ..:: داداشا ::..

 

قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه


جدائی از خاطره ها. از دست بی وفائیه


وحشتم از عاشقی نیست. بلکه از فاصله هاست


حراسم از پرپر شدن. توآغوش خاطره هاست


آخره همه عاشقی ها قصه بی وفائیه


تنهائی نشستنم. بهتر از آشنائیه


پناه تنهائیه دل عکس های یادگاریه


تو قلبمو شکستی و دل یاد گرفت شکستنو


بزار فراموشش بشه


دل دادن و دل بستننو

 
 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:8 توسط ..:: داداشا ::..

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:10 توسط ..:: داداشا ::..